تبلیغات
داستانهای عبرت آموز واقعی - ترس از معصیت

ترس از معصیت

نویسنده : حمید محمدپور
ارسال شده در: داستان های واقعی توبه کنندگان ،

امیر محمد شجاع الدین که در زمان ملک کامل ، والی قاهره بود ، نقل میکرد که : شبی در <صعید مصر>  وارد خانه مرد بزرگواری شدیم ، و او پذیرایی شایانی از ما به عمل آورد در آن شب دیدیم فرزندان وی که به عکس خود او همه سفید پوست و خوش سیما بودند آمدند و پهلوی او نشستند . ما پرسیدیم اینها فرزندان خودت هستند ، گفت : آری .

سپس گفت : گویا شما تعجب می کنید که چگونه آنها اولاد من می باشند ؟ زیرا می بینید آنها سفید پوست هستند و من سیاه چرده ام ، ...

گفتم : آری اختلاف رنگ و شکل شما موجب تعجب ماست .

آن مرد گفت : مادر این بچه ها فرنگی است و من او را در زمان <ملک ناصر> پادشاه سوریه ، که مرد جوانی بودم به عقد همسری خود در آوردم .

پرسیدم چه شد که با این زن مسیحی ازدواج نمودی ؟ گفت : در جوانی کارم کشت کتان بود . یکسال محصول خود را که پانصد دینار خرج آن کرده بودم ، آماده ساخته و در معرض فروش قرار دادم ، ولی هنگام فروش بیش از پانصد دینار که خرج آن کرده بودم ، خریدار پیدا نکرد . من به شعر <عکّا> رفتم و قسمتی را به طور نسیه فروختم ، آن گاه مغازه ای اجاره کرده و کالای خود را در آن گذاشتم ، تا در فرصت مناسب تدریجأ بقیه آن را بفروشم .

در یکی از روزها در مغازه خود نشسته بودم که ناگاه یک زن جوان فرنگی آمد و از جلوی مغازه ام گذشت ، و با یک نگاه مرا فریفته خود کرد . ( زنان فرنگی در عکا با روی باز در کوچه و بازار می گردند. ) زن جوان برای خرید کتان به مغازه من آمد . دیدم زنی زیباست و رخساری خیره کننده دارد ، به طوری که سخت مرا تحت تأثیر قرار داد .

من مقداری کتان ارزان تر از قیمت معمولی کشیده به وی فروختم . چند روز بعد دوباره آمد و مقداری دیگر خرید . این بار نیز بیش از دفعه اول با وی مسامحه نمودم . او برای سومین بار آمد و من هم مانند آن دو نوبت با وی معامله کردم .

در اثنای این آمد و رفت و داد و ستد ، احساس کردم که او را از صمیم قلب دوست می دارم . ناچار روزی به پیر زنی که همراه او بود گفتم : من چشم به این زن دوخته و دل به وی باخته ام و او را دوست میدارم . ممکن است وسیله ملاقات ما را فراهم کنی؟ پیر زن رفت و راز دل مرا به او گفت ، سپس برگشت و آمادگی او را اعلام داشت و گفت : او هم می گوید : از این ملاقات و آشنایی ، هر سه نفر خشنود خواهیم شد !

به پیر زن گفتم : من قبلأ هنگام معامله با وی نرمش نشان دادم و اکنون هم پنجاه دینار طلا به رایگان در اختیارش می گذارم . پیر زن آن مبلغ را از من گرفت و گفت : ما امشب نزد تو خواهیم بود . من هم رفتم و آنچه برایم امکان داشت و شایسته بزم آن شب بود تهیه نمودم .

در موقع مقرر زن جوان و پیر زن آمدند و هر سه، مجلس عیش ترتیب داده و به خوشگذرانی پرداختیم . بعد از صرف شام که پاسی از شب گذشت ناگهان در اندیشه عمیقی فرو رفتم ، و با خود گفتم: از خدا شرم نمی کنی ؟ مرد مسلمان و گناه ؟! آنهم با زنی نصرانی ؟ پشیمان شدم و از کارم توبه کردم و گفتم : خدایا ! گواه باش که من مجلس عیش خود را به هم زده ، از این زن و گناهی که دامنم را آلوده می سازد ، دست می کشم . آنگاه گرفتم و تا سپیده دم خوابیدم! زن هم سحرگاه برخاست و در حالی که آثار خشم از چهره اش آشکار بود بیرون رفت . من هم صبح به مغازه خود رفتم .

آن روز هم باز هر دو نفر آمدند و خشمگین از جلوی مغازه ام گذشتند . آن روز زن زیبا بیش از پیش در نظرم جلوه کرد ، بطوری که با دیدن او دل از دست دادم و با خود گفتم : ای بدبخت! تو هم آدمی ؟ چنین زن زیبایی را مفت از دست دادی . آن گاه برخاستم و خود را به پیر زن رساندم و گفتم : برگرد! ولی او سوگند یاد نمود و گفت : تا صد دینار ندهی برنمی گردم! گفتم می دهم ، بیا بگیر؛ سپس رفتم و صد دینار شمردم و به وی دادم و بنا گذاشتم که مجددأ شب را با هم باشیم .

شب بعد زن زیبای دلفریب آمد و مجلس را آراستیم ، اما باز همان فکر شب نخست برایم پیدا شد . از ترس معصیت الهی خودداری کردم و به او نزدیک نشدم و همانجا که نشسته بودم خوابیدم . سحرگه شب دوم نیز زن فرنگی که سخت ناراحت و غضبناک بود برخاست و با حالت خشم و قهر بیرون رفت و من نیز صبح به سرکار خود رفتم .

فردای آن شب نیز آمد و از جلوی مغازه من عبور کرد و مرا در حسرت و ناراحتی مخصوصی قرار داد . ناچار او را صدا زدم، ولی او گفت: به عیسای مسیح قسم بر نمی گردم ، مگر اینکه پانصد دینار به من تسلیم کنی! از این پیشنهاد به وحشت افتادم ، اما چون فوق العاده به وی دل بسته بودم ، قصد کردم تمام پول کتان را در راه وصال او خرج کنم!

در این اندیشه بودم که ناگهان جارجی نصارا جار زد و گفت: ای مسلمانان ! مدت متارکه جنگ که میان ما و شما بود به سر آمده . از امروز  تا جمعه آینده شما مهلت دارید که به کار خود رسیدگی نموده و در موعد مقرر از <عکّا> خارج شوید . درآن موقع زن زیبا میان جمعیت ناپدید شد . من هم سعی کردم کتانهای باقی مانده را به هر قیمت که خریدند ، بفروشم و با پول آن کالای مرغوبی خریده و هرچه زودتر از عکا خارج شوم ، ولی باز از فکر آن زن غافل نبودم و همچنان او را دوست می داشتم .

سپس به دمشق رفتم و  کالایی که از عکا آورده بودم به بهترین قیمت فروختم و سود سرشاری بردم  و از پول آن شروع به خرید فروش کنیز نمودم، تا مگر از آن راه ، یاد آن زن از خاطرم برود .

سه سال بدین منوال گذشت تا اینکه <ملک ناصر> در کشاکش جنگ های صلیبی پادشاه نصارا را شکست داد و شهرهای ساحلی و از جمله <عکا> را فتح کرد .

روزی گماشتگان <ملک ناصر> کنیزی برای شاه، از من خواستند . من هم کنیز زیبایی برای او بردم و او هم به صد دینار خرید. نود دینار آن را به من دادند و ده دینارش باقی ماند . آن روز بیش از آن مبلغ در خزینه نیافتند ؛ زیرا <ملک ناصر> تمام موجودی خزینه را صرف لشگرکشی و سربازان خود نموده بود . وقتی غنایم جنگ را برای او آوردند ، به وی گفتند فلانی ده دینار طلب دارد . ملک ناصر هم گفت او را ببرید به خمیه ای که اسرای فرنگی و کنیزان در آن هستند و آزادش بگذارید تا یکی از آنها را در مقابل طلب خود ببرد .

به دستور سلطان مرا به خیمه اسیران بردند . با کمال تعجب همان زن جوان فرنگی را در میان اسیران دیدم که او نیز اسیر شده بود!!!  به گماشتگان شاه گفتم : من این زن را می خواهم و آنها هم او را به من سپردند و به اتفاق به خیمه خود آمدیم .

آنگاه به وی گفتم : مرا می شناسی ؟!  گفت : نه! گفتم : من همان بازرگان و دوست تو هستم که در <عکا> کتان از من خریدی و آن ماجرا میان ما واقع شد . تو آن پولها را از من گرفتی و در آخر گفتی تا پانصد دینار ندهی نخواهم آمد ، ولی امروز من تو را به ده دینار خریده ام و اینک در اختیار من هستی!

وقتی زن مرا شناخت و سابقه خود را با من به یاد آورد ، از این تصادف عجیب خیلی تعجب کرد و گفت : نزدیک بیا تا با تو دست داده و گواهی به یگانگی خداوند و رسالت محمد پیغمبر شما بدهم و مسلمان شوم . او مسلمان شد و به اتفاق نزد <ابن شداد> رفتیم و او زن را برای من عقد بست و همان شب عروسی کردیم . این بچه ها نتیجه زندگی چندین ساله ماست .

منبع : کتاب بازگشت از بیراهه




دیدگاه ها : نظرات




متن نظر :