تبلیغات
داستانهای عبرت آموز واقعی - توبه نصـوح

توبه نصـوح

نویسنده : حمید محمدپور
ارسال شده در: داستان های واقعی توبه کنندگان ،

در روزگار گذشته جوانی به نام نصوح زندگی می کرد ، او در گرمابه زنانه به کار شستشوی زنان می پرداخت . صورتش شبیه رخسار زنان بود و صدایی مانند صدای زنان داشت و توانسته بود به مدت زیادی مردی خود را پنهان بدارد ؛ با این حال شهوت مردی او بیدار و کامل بود. چند سال این مرد گنهکار ، چادر و سرپوش و نقاب می پوشید و دختران امرا و بزرگان را بدین شیوه می شست و مالش میداد ...

بود مردی پیش از این نامش نصوح            بد ز دلاکــی زن ، او را فتـــوح

او بــه حمــــــام زنــــان دلاک بــود            در دغا و حیله بس چالاک بود   

دختــران خســروان را زیـن طـریق            خوش همی مالید و می شست آن عشیق

 

تا اینکه روزی در حمام مرواریدی از گوش دختر پادشاه گم شد ؛ گفتند؛ در حمام گم شده است، بروید همه جا را بگردید .

آنها درهای حمام را بستند و مشغول جستجو و تفحّص گشتند .

پس در حمــام را بستند سخت           تا بجوینـد اولش در پیچ رخت     

رخت ها جستند و آن پیدا نشد           دزد گوهر نیز هم رسوا نشد

آنها شروع نمودند به بازرسی و تفتیش بدنی همه آنهایی که در حمام بودند ؛ نصوح از ترس رسوایی و بی آبرویی و ... به مکان خلوتی رفت و در حالی که سراپای بدنش را تب و لرز فرا گرفته بود؛ پیاپی سجده می کرد و با خدا عهد می نمود که اگر از این ورطه هولناک خلاصی یابد، دیگر گرد کار زشت نگردد و دلاکی زنان نکند .

آن نصـــوح از ترس شـد در خلــوتی           روی زرد و لب کبود از خشیتی  

پیش چشم خویش او می دید مرگ            رفت و می لـرزید او مانند برگ 

گفت : یا ربّ ، بارهــا برگـشتـــه ام             توبه ها و عهد ها بشکسته ام  

در جگـــر افتــاده استـَم صـد شــرر           در مناجاتــم ببیــن سـوز جگـــر 

این چنیـن اندوه ، کافــــر را مبــــاد            دامـن رحمت گرفتــم ، داد، داد  

گــــر مـــرا این بــار سـتاّری کنــی             تـوبه کــردم من زهـر تا کـردنی

ای خـدا وای خـدا ، چنـدان بگفـت              کآن در و دیوار با او گشت جفت        

   

در این تضرّع و مناجات بود که گفتند: همه را جستجو نمودیم ، نوبت نصوح است . او با شنیدین این سخن، بیهوش بر زمین افتاد؛ ولی ناگهان خبر رسید که گوهر را یافتیم، با نصوح کاری نداشته باشید . آنها به علت این که در حق وی، گمان بد برده بودند، ناراحت شدند و  دختر ملک گفت که به نصوح بگویید، بیاید تا بدن مرا بمالد . نصوح جواب داد : دست من امروز به کار نیست و حالم ناخوش است ؛ و با این بهانه به کار قبلی خود برنگشت و بعد از این جریان، توبه کاملی کرد .

نام من در زمـره پاکـان نوشت           دوزخی بودم، ببخشیدم بهشت

منبع : کتاب بازگشت از بیراهه




دیدگاه ها : نظرات




متن نظر :